هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
گفتی که: بیا که باغ خندید و بهار
گوش ما را بیدم اسرار مدار
ای بسته حجاب، پردها را بردار
مائیم چو حال عاشقان زیر و زبر
مجموع تن و قالب خود را بنگر
مجنون و پریشان توام دستم گیر
من دم نزنم از این جهان دمگیر
من رنگ خزان دارم و تو رنگ بهار
من مسخرهٔ تو نیستم ای فاجر
میآید گرگ نزد ما وقت سحر
هر دم دل جمع را برنجاند یار
هر دم دل خستهام برنجاند یار
هین وقت صبوحست می ناب بیار
آمد آمد آنکه نرفت او هرگز
آمد بر من دوش نگاری سر تیز
آمد دی دیوانه و شبهای دراز
آن تاب که من دانم و تو ای دل سوز
آن یار نهان کشید باز دستم امروز
ای تنگ شکر از ترشان چشم بدوز
ای جان سماع و روزه و حج و نماز
ای جان لطیف بیغم عشق مساز
ای دل ز جفای دلستانان مگریز
ای دل همه رخت را در این کوی انداز
ای ذره ز خورشید توانی بگریز
صفحه ۳۹ از ۸۴