هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
ای صلح تو با بنده همه جنگ آمیز
ای عشق تو داده باز جان را پرواز
ای عشق نخسبی و نخفتی هرگز
ای کرده ز نقش آدمی چنگی ساز
ای لاله بیا و از رخم رنگ آموز
امروز خوشم به جان تو فردا نیز
امروز مرو از برم ای یار بساز
امشب که گشاده است صنم با ما راز
بازآمدم اینک که زنم آتش نیز
بازی بودم پریده از عالم راز
بنمای بمن رخ ای شمع طراز
جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روز
زنها مشو غره به بیباکی باز
درد تو علاج کس پذیرد هرگز
در سر هوس عشق تو دارم همه روز
دل آمد و گفت هست سوداش دراز
دل بر سر تو بدل نجوید هرگز
زین سنگدلان نشد دلی نرم هنوز
شب گشت و خبر نیست مرا از شب و روز
صد بار بگفتمت ز مستان مگریز
صد بار بگفت یار هرجا مگریز
گر بکشندم نگردم از عشق توباز
گر در ره عشق او نباشی سرباز
گر گوهر طاعتی نسفتم هرگز
صفحه ۴۰ از ۸۴