هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
آن روز که عشق با دلم بستیزد
آن روز که کار وصل را ساز آید
آن روز که مهر کان گردون زدهاند
آن سر که بود بیخبر از می خسبد
آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد
آن عشق که برق و بوش تا خلق رسید
آن کان نبات و تنگ شکر نامد
آن کز تو خدای این گدا میخواهد
آن کس که بر آتش جهانم بنهاد
آن کس که ترا بیند و خندان نشود
آن کس که ترا شناخت جان را چه کند
آن کس که از آب و گل نگاری دارد
آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد
آن کس که ز دل دم اناالحق میزد
آن کس که مرا به صدق اقرار کند
آن کیست که بیرون درون مینگرد
آن لحظه که آن سرو روانم برسید
آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد
آن نزدیکی که دلستان را باشد
آن وسوسهای که شرمها را ببرد
آنها که بآتش خزان سوختهاند
آنها که به کوی عارفان افتادند
آنها که چو آب صافی و ساده روند
آنها که دل از الست مست آوردند
صفحه ۲۱ از ۸۴