هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث
ما را چو ز عشق میشود راست مزاج
اندر سر من نبود جز رای صلاح
آبی که از این دیده چو خون میریزد
آنان که محققان این درگاهند
آن تازه تنی که در بلای تو بود
آنجا بنشین که همنشین مردانند
آنجا که بهر سخن دل ما گردد
آن خوبانی که فتنهٔ بتکدهاند
آن دشمنِ دوستروی دیدی که چه کرد
آن دل که به شاهد نهان درنگرد
آندم که ز افلاک گهر ریز کند
آن ذره که جز همدم خورشید نشد
آن راحت جان گرد دلم میگردد
آنرا که بضاعت قناعت باشد
آن را که به علم و عقل افراشتهاند
آن را که خدای ناف بر عشق برید
آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد
آن را منگر که ذوفنون آید مرد
آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد
آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشید
آن روز که جانم ره کیوان گیرد
آن روز که چشم تو ز من برگردد
آن روز که روز ابر و باران باشد
صفحه ۲۰ از ۸۴