هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
زینگونه که من به نیستی خرسندم
ساقی امروز در خمارت بودم
ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم
سر در سر خاک آستان تو نهم
شادم که ز شادی جهان آزادم
شادی کردم چو آن گهر شد جفتم
شاعر نیم و ز شاعری نان نخورم
شب رفت و هنوز ما به خمار خودیم
شب گوید من انیس میخوارانم
شد گلشن روی تو تماشای دلم
صد نام زیاد دوست بر ننگ زدیم
عالم جسم است و نور جانی مائیم
عشق آمد و گفت تا بر او باشم
عشق از بنه بیبنست و بحریست عظیم
عشق است صبوح و من بدو بیدارم
عشق است قدح وز قدحش خوشحالم
عشق تو گرفته آستین میکشدم
عمری رخ یکدگر بدیدیم به چشم
فانی شدم و برید اجزای تنم
فرمود که دست و پا بکاری بزنیم
قد صبحنا اللله به عیش و مدام
قلاشانیم و لاابالی حالیم
قومیکه چو آفتاب دارند قدوم
گاه از غم دلبران بر آتش باشم
صفحه ۵۳ از ۸۴