هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
در کوی خرابات نگاری دیدم
در هر فلکی مردمکی میبینم
دستارم و جبه و سرم هر سه به هم
دشنامم ده که مست دشنام توام
دلدار چو دید خسته و غمگینم
دل را ز وثاق سینه آواره کنم
دل میگوید که نقد این باغ دریم
دوش آمده بود از سر لطفی یارم
دوش از سر مستی بخراشید رخم
دوش از طربی بسوی اصحاب شدیم
دوش ارچه هزار نام بر ننگ زدم
دل داد مرا که دلستان را بزدم
دیوانهنی ام و لیک می خوانندم
ذات تو ز عیبها جدا دانستم
رازیکه بگفتی ای بت بدخویم
رفتی و ز رفتن تو من خون گریم
روزت بستودم و نمیدانستم
روزی به خرابات تو می می خوردم
رویت بینم، بدر من آن را دانم
زان دم که ترا به عشق بشناختهام
ز اول که حدیث عاشقی بشنودم
زاهد بودی ترانه گویت کردم
زنبور نیم که من به دودی بروم
زین پیش اگر دم از جنون میزدهام
صفحه ۵۲ از ۸۴