هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
ای گوی زنخ زلف چو چوگان داری
ای ماه اگرچه روشن و پرنوری
ای ماه برآمدی و تابان گشتی
ای موسی ما به طور سینا رفتی
این شاخ شکوفه بارگیرد روزی
ای نرگس بیچشم و دهن حیرانی
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی
این عرصه که عرض آن ندارد طولی
ای نفس عجب که با دلم همنفسی
ای نور دل و دیده و جانم چونی
ای هیزم تو خشک نگردد روزی
ای یار گرفتهٔ شراب آمیزی
امروز بیا که سخت آراستهای
امروز ندانم بچه دست آمدهای
ای آنکه به جز شادی و جز نور نهای
ای آنکه به لطف دلستان همهای
ای آنکه تو بر فلک وطن داشتهای
ای آنکه تو جان بنده را جان شدهای
ای آنکه حریف بازی ما بدهای
ای آنکه رخت چو آتش افروختهای
ای آنکه مرا به لطف بنواختهای
ای خورشیدی که چهره افروختهای
ای دوست که دل ز دوست برداشتهای
ای عشرت نیست گشته هستک شدهای
صفحه ۷۴ از ۸۴