هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی
ای دل تو و درد او اگر خود مردی
ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری
ای دل چو وصال یار دیدی حالی
ای دل چه حدیث ماجرا میجوئی
ای دوست به حق آنکه جان را جانی
ای دوست بهر سخن در جنگ زنی
ای دوست ترا رسد اگر ناز کنی
ای دوست ز من طمع مکن غمخواری
ای دیده تو از گریه زبون مینشوی
ای روی ترا پیشه جهانآرائی
ای ساقی از آن باده که اول دادی
ای ساقی جان که سرده ایامی
ای سر سبب اندر سبب اندر سببی
ای شاخ گلی که از صبا میرنجی
ای شادی را ز تو هزاران شادی
ای شمع تو صوفی صفتی پنداری
ای صاف که می شور و چنین میگردی
ای طالب دنیا تو یکی مزدوری
ای عشق تو عین عالم حیرانی
ای قاصد جان من به جان میارزی
ای کاش که من بدانمی کیستمی
ای گل تو ز لطف گلستان میخندی
ای کمتر مهمانیت آب گرمی
صفحه ۷۳ از ۸۴