هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
این نیست ره وصل که پنداشتهای
با بیخبران اگر نشستی بردی
با خندهٔ بر بسته چرا خرسندی
با دل گفتم که ای دل از نادانی
بازآی که تا به خود نیازم بینی
با زهره و با ماه اگر انبازی
با صورت دین صورت زردشت کشی
با قلاشان چو رد نهادی پائی
بالا شجری لب شکر و دل حجری
تو میخندی بهانهای یافتهای
جانم ز طرب چون شکر انباشتهای
خوش خوش صنما تازه رخان آمدهای
در باغ درآ با گل اگر خار نهای
گر آب دهی نهال خود کاشتهای
گر با همهای چو بی منی بیهمهای
لطفی که مرا شبانه بنواختهای
با من ترش است روی یار قدری
با نااهلان اگر چو جانی باشی
با یار به گلزار شدم رهگذری
بد میکنی و نیک طمع میداری
پران باشی چو در صف یارانی
برخیز و به نزد آن نکونام درآی
بر ظلمت شب خیمهٔ مهتاب زدی
بر کار گذشته بین که حسرت نخوری
صفحه ۷۵ از ۸۴