هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
میدان و مگو تا نشود رسوائی
میفرماید خدا که ای هرجائی
ناخوانده به هرجا که روی غم باشی
نقّاش رُخَت اگر نه یزدان بودی
نومید نیم گرچه ز من ببریدی
نی گفت که پای من به گل بود بسی
نی من منم و نی تو توی نی تو منی
واپس مانی ز یار واپس باشی
وقف است مرا عمر در این مشتاقی
هر پارهٔ خاک را چو ماهی کردی
هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی
هر روز ز عاشقی و شیرینرایی
هر روز یکی شور بر این جمع، زَنی
هرشب که به بنده همنشین میافتی
هرگز به مزاجِ خود یکی دم نزنی
هرگز نَبُوَد میلِ تو کافراشت کُنی
هرکس کسکی دارد و هرکس یاری
هر لحظه مها پیشِ خودم میخوانی
همدست همه دستزنانم کردی
هم دل به دلستانْت رساند روزی
همسایگیِ مست فَزاید مستی
یادِ تو کُنَم، میانِ یادم باشی
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی
صفحه ۸۳ از ۸۴