هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات
برکان شکر چند مگس را غوغاست
بر ما رقم خطا پرستی همه هست
بر من در وصل بسته میدارد دوست
پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا
بر هر جائیکه سرنهم مسجود اوست
بر هر جزوم نشان معشوق منست
بستم سر خم باده و بوی برفت
بگذشت سوار غیب و گردی برخاست
بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت
پی بر به جهانی که چو خون در رگ ماست
بیچارهتر از عاشق بیصبر کجاست
بیدیده اگر راه روی عین خطاست
بیرون ز تن و جان و روان درویش است
بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست
بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست
بییار نماند هرکه با یار بساخت
تا این فلکِ آینهگون بر کار است
تا با تو ز هستی تو هستی باقیست
تا چهرهٔ آفتاب جان رخشانست
تا حاصل دردم سبب درمان گشت
تا در دل من صورت آن رشک پریست
تا ظن نبری دور زمانم کشته است
تا ظن نبری که این زمین بیهوشست
صفحه ۱۱ از ۸۴