هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
این همدم اندرون که دم میدهدت
ای هر بیدار با خبرهای تو خفت
ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبت
ای همچو خر و گاو که و جو طلبت
با تو سخنان بیزبان خواهم گفت
با جان دو روزه تو چنان گشتی جفت
باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت
با دشمن تو چو یار بسیار نشست
با دل گفتم که دل از او جیحونست
باران به سر گرم دلی بر میریخت
با روز بجنگیم که چون روز گذشت
بازآی که یار بر سر پیمانست
با شاه هر آنکسی که در خرگاهست
با شب گفتم گر بمهت ایمانست
با شب میگو که روز ما را شب نیست
با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است
با عشق نشین که گوهر کان تو است
با ما ز ازل رفته قراری دگر است
با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست
با هرکه نشستی و نشد جمع دلت
با هستی و نیستیم بیگانگی است
پای تو گرفتهام ندارم ز تو دست
پائی که همی رفت به سروستان مست
برجه که سماع روح برپای شده است
صفحه ۱۰ از ۸۴