هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
افسوس که طبع دلفروزیت نبود
اکنون که رخت جان جهانی بربود
امروز خوش است هر که او جان دارد
امروز ز ما یار جنون میخواهد
امشب چه لطیف و با نوا میگذرد
امشب ساقی به مشک می گردان کرد
امشب شب آن نیست که از خانه روند
اندر دل بیوفا غم و ماتم باد
اندر رمضان خاک تو زر میگردد
اندر ره فقر دیده نادیده کنند
اندر طلب آن قوم که بشتافتهاند
اندیشهٔ هشیار تو هشیار کشد
انوار صلاح دین برانگیخته باد
اول که رخم زرد و دلم پرخون بود
ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد
ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زد
ای از قدمت خاک زمین خرم و شاد
ای اطلس دعوی ترا معنی برد
ایام وصال یار گوئی که نبود
ای اهل صفا که در جهان گردانید
ای اهل مناجات که در محرابید
ای دل اثر صبح گه شام که دید
ای دل اگرت رضای دلبر باید
ای دل این ره به قیل و قالت ندهند
صفحه ۲۳ از ۸۴