هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
ای دل سر آرزو به پای اندر بند
ای دوست مگو تو بندهای یا آزاد
ای روز برآ که ذرهها رقص کنند
ای سرو روان باد خزانت مرساد
ای عشق ترا پری و انسان دانند
ای عشق تُوَم انّ عذابی لشدید
ای عشق که جانها اثرِ جان تُوَند
ای قوم که برتر از مه و مهتابید
ای لشکر عشق اگرچه بس جبارید
ای مرغ عجب که صید تو شیرانند
این پردهٔ دل دگر مکن تا نرود
این تنهائی هزار جان بیش ارزد
ای نرم دلانیکه وفا میکارید
این سر که در این سینهٔ ما میگردد
این صورت آدمی که درهم بستند
این طرفه که یار در دل من گنجد
این عشق به جانب دلیران گردد
این مست به بادهای دگر میگردد
این واقعه را سخت بگیری شاید
بار دگر این خسته جگر باز آمد
با روی تو هیچکس ز باغ اندیشد
با سود وصال تو زیانت نرسد
با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد
بخشای بر آن بنده که خوابش نبود
صفحه ۲۴ از ۸۴