هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
شدهام سپند حسنت وطنم میان آتش
به شکرخنده اگر میببرد جان رسدش
گر لب او شکند نرخ شکر میرسدش
آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش
بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
اندک اندک راه زد سیم و زرش
آنک جانش دادهای آن را مکش
چون تو شادی بنده گو غمخوار باش
آن مایی همچو ما دلشاد باش
عقل آمد عاشقا خود را بپوش
اندرآمد شاه شیرینان ترش
روی تو جان جانست از جان نهان مدارش
گر جان به جز تو خواهد از خویش برکنیمش
سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
میگفت چشم شوخش با طره سیاهش
آن مه که هست گردون گردان و بیقرارش
روحیست بینشان و ما غرقه در نشانش
در عشق آتشینش آتش نخورده آتش
صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش
آینهام من آینهام من تا که بدیدم روی چو ماهش
مستی امروز من نیست چو مستی دوش
باز درآمد طبیب از در رنجور خویش
باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
صفحه ۵۳ از ۱۳۵