مجموعه
ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا
ای شب ، شادی همیشه بادی شادا
این آتش عشق میپزاند ما را
این روزه چو غربا ل ببیزد جان را
ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما
با عشق روان شد از عدم مرکب ما
بر رهگذر بلا نهادم دل را
پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا
بیگاه شده است لیک مر سیران را
تا از تو جدا شده است آغوش مرا
تا با تو بوم نخسبم از یاریها
تا چند از این غرور بسیار ترا
تا عشق ترا است این شکرخاییها
تا کی باشی ز دور نظارهٔ ما
تا نقش خیال دوست با ماست دلا
جانا به هلاک بنده مستیز و بیا
جز عشق نبود هیچ دمساز مرا
چو نزود نبشته بود حق فرقت ما
خود را به حیَل درافکنم مست آنجا
در جای تو جا نیست به جز آن جان را
در چشم ببین دو چشم آن مفتون را
در سر دارم ز می پریشانیها
دستان کسی دست زنان کرد مرا
دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا
صفحه ۲ از ۸۴