هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
گفتم که مگر غمت بود درمانم
گنجینهٔ اسرار الهی مائیم
گوئیکه به تن دور و به دل با یارم
گه در طلب وصل مشوش باشیم
لا الفخر بقینة و لا شرب مدام
لب بستم و صد نکته خموشت گفتم
لیلم که نهاری نکند من چه کنم
ما از دو صفت ز کار بیکار شویم
ما بادهٔ ز خون دل خود مینوشیم
ما باده ز یار دلفروز آوردیم
ما برزگران این کهن دشت نویم
ما جان لطیفیم و نظر در نائیم
ما خاک ترا به آب زمزم ندهیم
ما خواجهٔ ده نهایم ما قلاشیم
ما را بس و ما را بس و ما بس کردیم
ما رخت وجود بر عدم بربندیم
ما عاشق خود را به عدو بسپاریم
ما کار و دکان و پیشه را سوختهایم
ما مذهب چشم شوخ مستش داریم
مانند قلم سپید کار سیهم
ماهی فارغ ز چارده میبینم
ماییم که از بادهٔ بیجام خوشیم
مائیم که پوستین بگازر دادیم
مائیم که بیقماش و بیسیم خوشیم
صفحه ۵۵ از ۸۴