هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
چون پاک شد از رنگ خودی سینهٔ تو
خواهی که مقیم و خوش شوی با ما تو
داروی ملولی رخ و رخسارهٔ تو
در اصل یکی بُدَست جان من و تو
در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو
در کوی خیال خود چه میپویی تو
درها همه بستهاند الا در تو
دل در تو گمان بد برد دور از تو
رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو
زاندم که شنیدهام نوای غم تو
سر رشتهٔ شادیست خیال خوش تو
سوگند بدان روی تو و هستی تو
صد داد همی رسد ز بیدادی تو
عشقست که کیمیای شرقست در او
عمرم یکبار زد کناری با تو
فرزانهٔ عشق را تو دیوانه مگو
گر جمله برفتند نگارا تو مرو
گر عاشق عشق ما شدی، ای مهرو
گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو
گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو
گفتم روزی که من به جانم با تو
گفتم که کجا بود مها خانهٔ تو
گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو
ما چارهٔ عالمیم و بیچارهٔ تو
صفحه ۶۶ از ۸۴