هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
مردی یارا که بوی فقر آید از او
مستم ز دو لعل شکرت ای مهرو
من بندهٔ تو بندهٔ تو بندهٔ تو
نی هرکه کند رقص و جهد بالا او
هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو
هرچند در این هوس بسی باشی تو
هرچند که قد بیبدل دارد سرو
آمد بر من خیال جانان ز پگه
آن دم که رسی به گوهر ناسفته
آنکس که ز دست شد بر او دست منه
آنی که وجود و عدمت اوست همه
از دیدهٔ کژ دلبر رعنا را چه
السکر صار کاسدا من شفتیه
إن کان علی العباد ما اهواه
آهوی قمرا سهامه عیناه
ای آنکه به جان این جهانی زنده
ای پارسی و تازی تو پوشیده
ای بر نمک تو خلق نانی بزده
ای بیادبانه من ز تو نالیده
ای جان تو بر مقصران آشفته
ای با تو جهان ظریف و شادی باره
ای خواب مرا بسته و مدفون کرده
ای در طلب گرهگشائی مرده
ای دوست مرا دمدمه بسیار مده
صفحه ۶۷ از ۸۴