هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
عشق غلب القلب و قد صار به
فصلیست چو وصل دوست فرخنده شده
گفتم چکنم گفت که ای بیچاره
گفتم که توی می و منم پیمانه
گفتم که ز عشقت شدهام دیوانه
گنجیست نهانه در زمین پوشیده
گیر ایدل من عنان آن شاهنشاه
ما را می کهنه باید و دیرینه
ما مردانیم نشسته بر تنگ دره
مانندهٔ زنبیل بگیر این روزه
مستم ز می عشق خراب افتاده
من میگویم که گشت بیگاه ایماه
میخوردم باده بابت آشفته
میدان فراخ و مرد میدانی نه
وه وه که به دیدار تو چونم تشنه
هین نوبت صبر آمد و ماه روزه
هر چند در این پرده اسیرید همه
هم آینهایم و هم لقائیم همه
یارب تو مرا به نفس طناز مده
یارب تو یکی یار جفاکارش ده
آمد بر من دوش مه یغمائی
آن چیز که هست در سبد میدانی
آن خوش باشد که صاحب تمییزی
آن دل که به یاد خود صبورش کردی
صفحه ۶۹ از ۸۴