هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
آن را که نکرد ز هر سود ای ساقی
آن رطل گران را اگر ارزان کنیی
آن روز که دیوانه سر و سودائی
آن روی ترش نگر چو قندستانی
آن ظلم رسیدهای که دادش دادی
آن میوه توی که نادرِ ایامی
آنی تو که در صومعه مستم داری
آنی که بر دلشدگان دیر آئی
آنی که به صد شفاعت و صد زاری
احوال من زار حزین میپرسی
از آب و گلی نیست بنای چو توی
از جان بگریزم ار ز جان بگریزی
از چهرهٔ آفتاب مهوش گردی
از خلق ز راه تیزهوشی نرهی
از رنج و ملال ما چه فریاد کنی
از سایهٔ عاشقان اگر دور شوی
از شادی تو پر است شهر و وادی
از عشق ازل ترانهگویان گشتی
از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی
از گل قفس هدهد جانها تو کنی
از کم خوردن زیرک و هشیار شوی
استاد مرا بگفتم اندر مستی
اسرار شنو ز طوطی ربانی
افتاد مرا با لب او گفتاری
صفحه ۷۰ از ۸۴