هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
دلدار مرا گفت ز هر دلداری
دل گفت مرا بگو کرا میجوئی
دل کیست همه کار و کیاییش توی
دوش آمد آن خیال تو رهگذری
دوش از سر عاشقی و از مشتاقی
دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی
دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی
دی بود چنان دولت و جان افروزی
دیروز فسون سرد برخواند کسی
دی عاقل و هشیار شدم در کاری
دی مست بدی دلا و چست و سفری
رفتم بر یار از سر سر دستی
رفتم به طبیب گفتم ای بینائی
رقص آن نبود که هر زمان برخیزی
رو ای غم و اندیشه خطا میگوئی
روزی به خرابات گذر میکردی
زان ماه چهارده که بود اشراقی
زاهد بودم ترانهگویم کردی
زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی
سرسبزتر از تو من ندیدم شجری
سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی
سرمستم و سرمستم و سرمست کسی
سوگند همی خورد پریر آن ساقی
شادی شادی و ای حریفان شادی
صفحه ۷۹ از ۸۴