هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچی
شمشیر اگر گردن جان ببریدی
شمعی است دل مراد افروختنی
صد روز دراز گر به هم پیوندی
عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشی
عالم سبز است و هر طرف بستانی
عاینت حمامة تحاکی حالی
عشق آن نبود که هر زمان برخیزی
عشقت صنما چه دلبریها کردی
عید آمد و عید بس مبارک عیدی
عید آمد و هرکس قدری مقداری
غم را دیدم گرفته جام دردی
غمهای مرا همه بناغم داری
کافر نشدی حدیث ایمان چکنی
گاه از غم او دست ز جان میشوئی
گر آنکه امین و محرم این رازی
گر بگریزی چو آهوان بگریزی
گر تو نکنی سلام ما را در پی
گر خار بدین دیدهٔ چون جوی زنی
گر خوب نیم خوب پرستم باری
گر داد کنی درخور خود داد کنی
گر درد دلم به نقش پیدا بودی
گر سوزش سینه را به کس میداری
گر صید خدا شوی ز غم رسته شوی
صفحه ۸۰ از ۸۴