هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
رباب مشرب عشقست و مونس اصحاب
تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب
چشمها وا نمیشود از خواب
چونک درآییم به غوغای شب
یار آمد به صلح ای اصحاب
علونا سماء الود من غیر سلم
امسی و اصبح بالجوی اتعذب
ابشروا یا قوم هذا فتح باب
آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شدهست
آمدهام که تا به خود گوش کِشان کِشانمت
آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
درآ تا خرقهٔ قالب دراندازم همین ساعت
که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
حالت ده و حیرت ده ای مبدع بیحالت
از دفتر عمر ما یکتا ورقی ماندهست
بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت
بیایید بیایید که گلزار دمیدهست
بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
این خانه که پیوسته در او بانگ چغانهست
اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
از اول امروز حریفان خرابات
همه خوف آدمی را از درونست
بده یک جام ای پیر خرابات
صفحه ۱۴ از ۱۳۵