هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
ببستی چشم یعنی وقت خواب است
سماع از بهر جانِ بیقرارست
سماع آرام جان زندگانست
دگربار این دلم آتش گرفتهست
بیا کامروز ما را روز عیدست
مرا چون تا قیامت یار اینست
ز همراهان جدایی مصلحت نیست
به جان تو که سوگند عظیمست
بگو ای یار همراز این چه شیوهست
شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
قرار زندگانی آن نگارست
صدایی کز کمان آید نذیریست
مبر رنج ای برادر خواجه سخت است
ز بعدِ وقت نومیدی، امیدیست
طبیب درد بیدرمان کدام است
چو با ما یار ما امروز جفتست
زهی می کاندر آن دستست هیهات
ز میخانه دگربار این چه بویست
در این خانه کژی ای دل گهی راست
تو را در دلبری دستی تمامست
چو آن کان کرم ما را شکارست
نگار خوب شکربار چونست
در این جو دل چو دولاب خرابست
ایا ساقی توی قاضی حاجات
صفحه ۱۵ از ۱۳۵