هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
هر سینه که سیمبر ندارد
ما مست شدیم و دل جدا شد
ساقی برخیز کان مه آمد
گر مایهٔ دهر جان فزا بود
کس با چو تو یار راز گوید
شب رفت حریفکان کجایید
از دلبر ما نشان کی دارد
دشمن خویشیم و یار آنک ما را میکُشد
اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند
اینک آن مرغان که ایشان بیضهها زرین کنند
پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بود
دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود
ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد
مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد
گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد
نام آن کس بَر که مرده از جمالش زنده شد
مطربم سرمست شد انگشت بر رق میزند
قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند
مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند
پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کند
عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند
آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود
رو ترش کردی مگر دی بادهات گیرا نبود
صفحه ۳۱ از ۱۳۵