هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
دل بیلطف تو جان ندارد
آن کس که ز تو نشان ندارد
بیچاره کسی که می ندارد
آن خواجه خوش لقا چه دارد
پرکندگی از نفاق خیزد
آن کس که ز جان خود نترسد
آن جا که چو تو نگار باشد
ای کز تو همه جفا وفا شد
روزم به عیادت شب آمد
آن یوسف خوش عذار آمد
برخیز که ساقی اندر آمد
جان از سفر دراز آمد
آن شعله نور میخرامد
امروز نگار ما نیامد
خوش باش که هر که راز داند
ساقی زان می که میچریدند
اول نظر ار چه سرسری بود
دیر آمدهای سفر مکن زود
آن کس که به بندگیت آید
آخر گهر وفا ببارید
ای اهل صبوح در چه کارید
از بهر چه در غم و زحیرید
صفحه ۳۰ از ۱۳۵