هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود
برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید
ای طربناکان ز مطرب التماس می کنید
فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد
مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد
شاد شد جانم که چشمت وعدهٔ احسان نهاد
هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد
هم دلم ره مینماید هم دلم ره میزند
هم لبان میفروشت باده را ارزان کند
میخرامد آفتاب خوبرویان ره کنید
شاه ما از جمله شاهان پیش بود و بیش بود
علتی باشد که آن اندر بهاران بد شود
وصف آن مخدوم میکن گرچه میرنجد حسود
دل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارد
دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد
خنک آن کس که چو ما شد، همه تسلیم و رضا شد
چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد
بدرد مرده کفن را به سر گور برآید
خنک آن کس که چو ما شد، همگی لطف و رضا شد
مشو ای دل تو دگرگون که دلِ یار بداند
هله نومید نباشی که تو را یار براند
خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد
صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد
چمنی که جمله گلها به پناه او گریزد
صفحه ۳۲ از ۱۳۵