هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
ای خیالت در دل من هر سحور
راز را اندر میان نه وامگیر
در چمن آیید و بربندید دید
ساقیا باده چون نار بیار
ساقیا باده گلرنگ بیار
از لب یار شکر را چه خبر
روزی خوشست رویت از نور روز خوشتر
بر منبرست این دم مذکر مذکر
ای جان جان جانها جانی و چیز دیگر
ای محو عشق گشته جانی و چیز دیگر
ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر
هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
دل ناظر جمال تو آن گاه انتظار
میر شکار من که مرا کردهای شکار
کس بیکسی نماند میدان تو این قدر
مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده در
آمد بهار خرم و آمد رسول یار
اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر
پرده خوش آن بود کز پس آن پرده دار
تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار
چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
سست مکن زه که من تیر توام چارپر
وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر
بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمر
صفحه ۴۷ از ۱۳۵