هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
عمر که بیعشق رفت، هیچ حسابش مگیر
آید هر دم رسول از طرف شهر یار
گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر
چون سرِ کس نیستت، فتنه مکن دل مبر
نه در وفات گذارد نه در جفا دلدار
چرا ز قافله یک کس نمیشود بیدار
بیار ساقی بادت فدا سر و دستار
نبشتهست خدا گِردِ چهره دلدار
شدهست نور محمد هزار شاخ هزار
چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کار
مجوی شادی چون در غمست میل نگار
بیامدیم دگربار چون نسیم بهار
ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار
درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر
ندا رسید به جانها ز خسرو منصور
به من نگر که منم مونس تو اندر گور
مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقار
بکش بکش که چه خوش میکشی بیار بیار
کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر
فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر
به خدمت لبت آمد به انتجاع شکر
قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور
ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیر
صفحه ۴۸ از ۱۳۵