هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
ای صبا حالی ز خد و خال شمس الدین بیار
عقل، بندِ رَهروان و عاشقانست، ای پسر
هله زیرک هله زیرک هله زیرک هله زوتر
مه روزه اندرآمد هله ای بت چو شکر
همه صیدها بکردی، هله، میر بار دیگر
هله زیرک هله زیرک هله زیرک زوتر
بده آن باده به ما باده به ما اولیتر
سر فروکن به سحر کز سر بازار نظر
هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر
صنما این چه گمانست فرودست حقیر
نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر
اختران را شب وصلست و نثارست و نثار
روستایی بچهای هست درون بازار
پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر
داد جاروبی به دستم آن نگار
گر ز سر عشق او داری خبر
عقل بند رهروانست ای پسر
آمدم من بیدل و جان ای پسر
ای نهاده بر سر زانو تو سر
بس که میانگیخت آن مه شور و شر
نرم نرمک سوی رخسارش نگر
عشق را با گفت و با ایما چه کار
رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار
باز شد در عاشقی بابی دگر
صفحه ۴۶ از ۱۳۵