هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
بییاری تو دل بسوی یار نشد
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
تا بنده ز خود فانی مطلق نشود
تا تو بخودی ترا به خود ره ندهند
تا در دل من عشق تو اندوخته شد
تا در طلب مات همی کام بود
تا رهبر تو طبع بدآموز بود
تا سر نشود یقین که سرکش نشود
تا گوهر جان در این طبایع افتاد
تا مدرسه و مناره ویران نشود
نایی ببرید از نیستان استاد
تا یک هستی ز آسمان میآید
تنها بمرو که رهزنان بسیارند
تو جانی و هر زنده غم جان بکشد
تو هیچ نهای و هیچ تو به ز وجود
تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهید
جامی که بگیرم میش انوار بود
جانا تبش عشق به غایت برسید
جان باز که وصل او به دستان ندهند
جان چو سمندرم نگاری دارد
جان را جستم ببحر مرجان آمد
جان روی به عالم همایون آورد
جان کیست که او بدیده کار تو کند
جان محرم درگاه همی باید برد
صفحه ۲۶ از ۸۴