هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
مگر مستی نمیدانی که چون زنجیر جنبانی
سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی
شدم از دست یک باره ز دست عشق تا دانی
تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی
چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی
یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی
دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی
کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی
کجا شد عهد و پیمانی که میکردی نمیگویی
اگر بیمن خوشی یارا به صد دامم چه میبندی
چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری
زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی
هر آن چشمی که گریان است در عشق دلارامی
الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی
الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی
الا ای جان قدس آخر به سوی من نمیآیی
مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی
یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی
من پای همیکوبم ای جان و جهان دستی
گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی
آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی
افتاد دل و جانم در فتنه طراری
یک حمله و یک حمله کآمد شب و تاریکی
صفحه ۱۰۷ از ۱۳۵