هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی
دل پردرد من امشب بنوشیدهست یک دردی
دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی
اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودی
اگر گلهای رخسارش از آن گلشن بخندیدی
نکو بنگر به روی من نه آنم من که هر باری
بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری
مروت نیست در سرها که اندازند دستاری
ایا نزدیک جان و دل چنین دوری روا داری
دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری
چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری
که افسون خواند در گوشت که ابرو پر گره داری؟!
برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری
مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری
هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری
مثال باز رنجورم زمین بر، من ز بیماری
مگردانید با دلبر به حق صحبت و یاری
حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری
یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازی
چو شیر و انگبین جانا چه باشد گر درآمیزی
الا ای جان جان جان چو میبینی چه میپرسی
بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغاپوسی
بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی
شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی
صفحه ۱۰۶ از ۱۳۵