هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
هست مستی که مرا جانب میخانه برد
هر کی از حلقه ما جای دگر بگریزد
وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد
وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
ز اول روز که مخموری مستان باشد
ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود
سفره کهنه کجا درخور نان تو بود
گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شود
عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید
میرسد یوسف مصری همه اقرار دهید
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند
یا رب این بوی که امروز به ما میآید
یا رب این بوی خوش از روضه جان میآید
لحظهای قصه کنان قصه تبریز کنید
عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
طرفه گرمابهبانی کو ز خلوت برآید
باز شیری با شکر آمیختند
آن شکرپاسخ، نباتم میدهد
خنبهای لایزالی جوش باد
موشکی صندوق را سوراخ کرد
بار دیگر یار ما هنباز کرد
شهر پر شد لولیان عقل دزد
خلق میجنبند مانا روز شد
صفحه ۳۴ از ۱۳۵