هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
چه توقفست زین پس همه کاروان روان شد
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
هله عاشقان بکوشید، که چو جسم و جان نماند
صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد
سحری چو شاه خوبان به وثاق ما درآمد
به میان دل خیال مه دلگشا درآمد
هَله هُش دار که در شهرْ دو سه طَرّارند
عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند
از دلم صورت آن خوب ختن مینرود
همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد
در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد
ای دریغا که حریفان همه سر بنهادند
عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
آنک عکس رخ او راه ثریا بزند
آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند
آه کان طوطی دل بیشکرستان چه کند
واقف سرمد تا مدرسه عشق گشود
این کبوتربچه هم عزم هوا کرد و پرید
هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
صفحه ۳۳ از ۱۳۵