هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
هر که بهر تو انتظار کند
عشق را جان بیقرار بود
هر که را ذوق دین پدید آید
بوی دلدار ما نمیآید
صبر با عشق بس نمیآید
من بسازم ولیک کی شاید
عشق جانان مرا ز جان ببرید
خسروانی که فتنهای چینید
زان ازلی نور که پروردهاند
دوست همان به که بلاکش بود
دیدن روی تو هم از بامداد
گفت کسی خواجه سنایی بمرد
پیرهن یوسف و بو میرسد
آتش عشق تو قلاووز شد
از سوی دل لشکر جان آمدند
آنچ گل سرخ قبا میکند
آه در آن شمع منور چه بود
چونک کمند تو دلم را کشید
شاخ گلی باغ ز تو سبز و شاد
دوش دل عربده گر با کی بود
هر که ز عشاق گریزان شود
عشق مرا بر همگان برگزید
یا من نعماه غیر معدود
صفحه ۴۲ از ۱۳۵