هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
عشق تو چنین حکیم و استاد چراست
عشق تو در اطراف گیائی میتاخت
عشقی که از او وجود بیجان میزیست
عشقی نه به اندازهٔ ما در سر ماست
عقل آمد و پندِ عاشقان پیش گرفت
عمریست که جان بنده بیخویشتن است
قومی غمگین و خود ندان غم ز کجاست
گر آتش دل نیست پس این دود چراست
گر آه کنم آه بدین قانع نیست
گر باد بر آن زلف پریشان زندت
گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفت
گر جملهٔ آفاق همه غم بگرفت
گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست
گر در وصلی بهشت یا باغ اینست
گر دف نبود نیشکر او دف ماست
گر شرم همی از آن و این باید داشت
گرمای تموز از دل پردرد شماست
گر حلقهٔ آن زلف چو شستت نگرفت
کس دل ندهد بدو که خونخوار منست
کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست
گفتار تو زر و فعلت ارزیزین است
گفتا که بیا سماع در کار شدهاست
گفتا که شکست توبه بازآمد مست
صفحه ۱۶ از ۸۴