هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
روزی ترش است و دیدهٔ ابر تر است
روزی که تو را ببینم آدینهٔ ماست
روزی که مرا به نزد تو دورانست
زان روز که چشم من به رویت نگریست
زان روی که دل بستهٔ آن زنجیر است
زان رونق هر سماع آواز دف است
زان مِی خوردم که روح پیمانهٔ اوست
زان می مستم که نقش جامش عشق است
سرسبز بود خاک که آبش یار است
سر سخن دوست نمیارم گفت
سرگشته چو آسیای گردان کنمت
سرگشته دلا به دوست از جان راهست
سرمایهٔ عقل مرد دیوانگیست
سلطان ملاحت، مه موزون منست
سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشت
شاگرد تو است دل که عشق آموز است
شاهی که شفیع هر گنه بود برفت
شب رو که شبت راهبر اسرار است
شمشیر ازل بدست مردان خداست
شمعی که در اینخانه بدی خانه کجاست
صد بار بگفتمت، چه هشیار و چه مست
عاشق نبوَد آن که سبُک چون جان نیست
عشق آمد و توبه را چو شیشه بشِْکست
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
صفحه ۱۵ از ۸۴