هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
گفتم بجهم همچو کبوتر ز کفت
گفتم چشمم که هست خاک کویت
گفتم دلم از تو بوسهای خواهانست
گفتم عشقت مرا بت و خویش منست
گفتم که بیا بچشم من درنگریست
گفتند که دل دگر هوائی میپخت
گفتم که دلم آلت و انگاز منست
گفتند که شش جهت همه نور خداست
گفتی چونی بنده چنانست که هست
گفتی گشتم ملول و سودام گرفت
کم باد سَری که آن سَران را پا نیست
کوچک بودن بزرگ را کوچک نیست
گویند بیا به باغ کانجا لاغ است
گویند که صاحب فنون عقل کل است
گویند که عشق عاقبت تسکین است
گویند مرا که این همه درد چراست
لطف تو جهانی و قرانی افراشت
ما را به جز این زبان ، زبانی دگر است
ما را بدم پیر نگه نتوان داشت
ما عاشق عشقیم که عشق است نجات
ما عاشق عشقیم و مسلمان دگر است
ماه عید است و خلق زیر و زبر است
ماهی تو که فتنهای ندارم ز تو دست
ماهی که نه زیر و نی به بالاست کجاست
صفحه ۱۷ از ۸۴