هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
در دیدهٔ ما نگر جمال حق بین
در راه نیاز فرد باید بودن
در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن
دل از طلب خوبی بیچون گشتن
دل باغ نهانست و درختان پنهان
دل برد ز من دوش به صد عشق و فسون
دل گرسنهٔ عید تو شد چون رمضان
دلها مثل رباب و عشق تو کمان
دوش آنچه برفت در میان تو و من
دوشست دیدم یار جدائی جویان
دی از تو چنان بدم که گل در بستان
دیدم رویت بتا تو روپوش مکن
رفتم به طبیب و گفتم ای زینالدین
رفتی و نرفت ای بت بگزیدهٔ من
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
رو درد گزین درد گزین درد گزین
روزیکه گذر کنی به خر پشتهٔ من
زان خسرو جان تو مهر شاهی بستان
سرمست توام نه از می و نز افیون
سرمست شدم در هوس سرمستان
شاخ گل تر بر سر عنبر میزن
شب رفت و نرفت ای بتِ سیمینبرِ من
شد کودکی و رفت جوانی ز جوان
شمع ازلست عالم افروزی من
صفحه ۶۲ از ۸۴