هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی
مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی
مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی
چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمیگردی
گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی
امیر دل همیگوید تو را گر تو دلی داری
چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی
اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بیخویشی
چو بی گه آمدی باری درآ مردانه ای ساقی
مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی
بیامد عید ای ساقی عنایت را نمیدانی
مرا آن دلبر پنهان همیگوید به پنهانی
بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی
مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخنخایی
به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی
رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی
بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی
یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی
اگر الطاف شمس الدین بدیده برفتادستی
ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی
اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی
غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستی
گر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستی
صفحه ۱۰۵ از ۱۳۵