هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
آب تو ده گسسته را در دو جهان سقا توی
ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی
باز ترش شدی مگر یار دگر گزیدهای
هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یا فتی
سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی
باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری
پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری
ای دل بیقرار من راست بگو چه گوهری
با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی
ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی
تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستیی
یاور من توی بکن بهر خدای یاریی
ای زده مطرب غمت در دل ما ترانهای
هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی
ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی
گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتری
ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری
جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی
رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی
زرگر آفتاب را بسته گاز میکنی
آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی
خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند میدهی
صفحه ۱۰۴ از ۱۳۵