هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
گر من از اسرار عشقش نیک دانا بودمی
آتشینا آب حیوان از کجا آوردهای
ای مهی کاندر نکویی از صفت افزودهای
آه از آن رخسار برق انداز خوش عیارهای
پیش شمع نور جان دل هست چون پروانهای
بار دیگر ملتی برساختی برساختی
هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی
سر نهاده بر قدمهای بت چین نیستی
این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی
ای ملامت گر تو عاشق را سبک پنداشتی
ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدی
ای که جانها خاک پایت صورت اندیش آمدی
تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری
در دو چَشمِ مَن نِشین اِی آن که از مَن مَنتری
بیگهان شد بهر رفتن سوی روزن ننگری
در میان جان نشین کامروز جان دیگری
عاشقان را آتشی وآنگه چه پنهان آتشی
آخر ای دلبر تو ما را مینجویی اندکی
ساقیا شد عقلها هم خانه دیوانگی
چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی
ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظارهای
آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایهای
گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی
گرچه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی
صفحه ۱۱۷ از ۱۳۵