هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانیی
ای بداده دیدههای خلق را حیرانیی
از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی
ای دهان آلوده جانی از کجا می خوردهای
اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتی
خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری
بمشو همره مرغان که چنین بیپر و بالی
که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی
مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
صنما چونک فریبی همه عیار فریبی
اگر او ماه منستی شب من روز شدستی
چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی
تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری
تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری
ز کجایی ز کجایی هله ای مجلس سامی
مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی
مثل ذره روزن همگان گشته هوایی
همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی
بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی
خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری
تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری
هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی
چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
صنما چنان لطیفی که به جان ما درآیی
صفحه ۱۱۸ از ۱۳۵