هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
خُلقهای خوب تو پیشت دَوَد بعد از وفات
چون نداری تابِ ذاتش، چشم بگشا در صفات
خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست
خدمت بیدوستی را قدر و قیمت هست نیست
چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست
ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست
مطربا این پرده زن کان یار ما مست آمدست
گر ندید آن شادجان این گلستان را شاد چیست
جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیست
چشمهای خواهم که از وی جمله را افزایش است
عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدهست
از سقاهم ربهم بین جمله ابرار مست
آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست
چون نظر کردی همه اوصاف خوب اندر دلست
اندرآ ای مه که بیتو ماه را استاره نیست
نقشبند جان که جانها جانب او مایلست
گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست
هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت
به خدا کت نگذارم که روی راه سلامت
چند گویی که: «چه چارهست و مرا درمان چیست؟»
چَشْمِ پُرنور که مَسْتِ نَظَرِ جانان است
آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
صفحه ۱۷ از ۱۳۵