هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
اگر حوا بدانستی ز رنگت
دو چشم آهوانش شیرگیرست
چنان کاین دل از آن دلدار مستست
تا نقش خیال دوست با ماست
میدان که زمانه نقش سوداست
دود دل ما نشان سوداست
دل آمد و دی به گوش جان گفت
گویم سخن شکرنباتت
در شهر شما یکی نگاریست
آمد رمضان و عِید با ماست
گر جام سپهر، زهرپیماست
من سر نخورم که سر گرانست
گر مینکند لبم بیانت
پرسید کسی که ره کدامست
مر عاشق را ز ره چه بیمست
امروز جنون نو رسیدهست
آن را که در آخرش خری هست
ای گشته ز شاه عشق شهمات
ای کرده میان سینه غارت
آن خواجه اگر چه تیزگوش است
آن ره که بیامدم کدامست
ای از کرم تو کار ما راست
هین که گردن سستکردی، کو کبابت؟ کو شرابت؟
عاشقان را گرچه در باطن جهانی دیگرست
صفحه ۱۶ از ۱۳۵