هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
چو برقی میجهد چیزی عجب آن دلستان باشد
مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد
صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمد
مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد
اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند
رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
یکی گولی همیخواهم که در دلبر نظر دارد
مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
سعادتجو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد
صلا جانهای مشتاقان که نک دلدار خوب آمد
صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد
شکایتها همیکردی که بهمن برگ ریز آمد
سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چهبود
چه بویست این چه بویست این مگر آن یار میآید
اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند
برون شو ای غم از سینه، که لطف یار میآید
امروز جمال تو سیمای دگر دارد
آن را که درون دل عشق و طلبی باشد
آن مه که ز پیدایی در چشم نمیآید
امروز جمال تو بر دیده مبارک باد
یارانِ سحر خیزان تا صبح که دریابد؟
امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد
صفحه ۲۵ از ۱۳۵