هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
بیهمگان به سر شود، بیتو به سر نمیشود
این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه میشود
چونک جمال حسن تو، اسبِ شکار زین کند
جور و جفا و دوریی کان که نگار میکند
دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود
یار مرا چو اشتران باز مهار میکشد
زهره عشق هر سحر بر در ما چه میکند
عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود
طوطی جان مست من از شکری چه میشود
خیال ترک من هر شب صفات ذات من گردد
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
همیبینیم ساقی را که گرد جام میگردد
اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد
بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد
نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد
چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد
بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار میماند
ورای پردهٔ جانت، دلا خلقان پنهانند
برآمد بر شجر طوطی که تا خطبهیْ شکر گوید
مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد
ایا سر کرده از جانم! تو را خانه کجا باشد؟
دل من چون صدف باشد، خیال دوست دُر باشد
صفحه ۲۴ از ۱۳۵