هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد
آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد
گویند به بَلاساغون، تُرکی دو کمان دارد
هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد
ای دوست شکر خوشتر یا آنک شکر سازد
با تلخی معزولی میری بنمی ارزد
ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد؟!
ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد
در خانهٔ غم بودن، از همّت دون باشد
نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد
بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد
ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد
آن بنده آواره بازآمد و بازآمد
خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند
چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند
چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند
چون جغد بود اصلش، کی صورتِ باز آید؟
آن صبح سعادتها چون نورفشان آید
از سرو مرا بوی بالای تو میآید
در تابش خورشیدش رقصم به چه میباید
جان پیش تو هر ساعت میریزد و میروید
عاشق شدهای ای دل سودات مبارک باد
هر ذره که بر بالا مِی نوشد و پا کوبد
صفحه ۲۶ از ۱۳۵